در بین رفت آمدها غذا میپزم ،ماشین لباسشویی لباس میشوره، با جارو برقی قررررررررمز جدید م جارو میکنم، لباسهای خشک شده رو جمع میکنم تا میکنم اتو میکشم ، با بچه ها گواش بازی میکنم، به حرفهاشون گوش میدم، با شون دعوا میکنم، البته چند مورد جیغ بنفش هم میتونم گزارش بدم که در این ده روز اخیر کشیدم، سعی میکنم مهربوووووووووووووووووووووووووون باشم (گاهی خیلی سخته / کشنده/ تیزنده / برنده/ خارج از حد توان) و..................... آها تلویزیون هم نگاه میکنم و به مسائلی فکر میکنم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! چه مسائلی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! خوب بیانش دشوارههههههه باور کنید ، قسم میخورم (نمیدونم به چی یا به کی آخه در زمینه ی قسم خوردن هیج تخصص و مهارت و تجربه ای ندارم) نمی دونم این قبیل فکرها که توی ذهن من میاد سر منشاء و اساسش از کجاست؟؟ یا به قول جلسه مون انگیزه های پنهانش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی این فکر ها رابطه ی عجیبی با اوضاع زندگی فردی خونوادگی مالی اجتماعی داره شاید هم اصلن با کل دنیا و هستی و ............. حالا به هر حال مسئله اینه: تصور کنید یه دختر و یه پسر از خانوادهای مذهبی و معمولی ار لحاظ مالی تصمیم میگیرن ازدواج کنن دختر جهاز اندکی داره و پسر هم درآمد عادی زمانی که میخوان مهر تعیین کنن دختره حس میکنه که دلش نمی خواهد برای خودش قیمت تعیین کنه ، مگه میخواد خودش رو بفروشه؟؟؟ خلاصه فقط جهت انجام این شرع یه مهر پایینی در نظر گرفته میشه عروسی با خوبی و خوشی برگزار میشه. خوب تا ایجا که مشکلی نیست ؟! نه چه مشکلی حتمن مثل سیندرلا یا سفید برفی خوشبخت و گل و بلبل با عیش و با دولت زندگی میکنن. آره زندگی میکنن و لی شب اول نمیرن تو قصر سالها کار میکنن و زحمت میکشن و با عشق و وفاداری در کنارهم یه برنامه فشرده ی اقتصادی که شامل حذف ماه عسل و هرگونه خوشی رو دنبال میکنن تا بتونن یه آپارتمان بخرن و بعد چند سال هم یه ماشین و .......همینطوری با تلاش و جون کندن و سعی یکی یکی اسباب و اثاثیه و بچه و هر چی که میخوان رو تهیه میکنن تا اینجا هم که مسئله ای نیست ؟؟؟!!! اما یه روز که خانم خونه داره به دکوراسیون و عشق و کار و خدا و همسر و بچه ها و خواهر و همسایه و انتخابات و سنجاق قفلی و ماهیتابه فکر میکنه یه فکر عجیب غریب موذی و زشت و قبیح و خاله زنک و چریکی و بی ربط و بی ادب و نا به جا میاد تو مغزش. چه فکری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آها می پرسه خوب حالا من چی دارم؟؟؟ یعنی چه؟؟؟؟؟؟ یعنی این همه سال دوتایی جون کندیم همه چی هم خریدیم ولی همه چی به نام آقای گل و مهربونه خوب چی اشکال داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی مردی گفتن آقایی گفتن نان آور خونه ای گفتن اشکال دقیقا اینجاست که خداااااااااااااااااااااااااااااااااای ناکرده ، زبونم لال ، من از وسط نصف شم ایشالا ولی اون روز رو نبینم اگه این بزگوار این مرد نمونه این اسوه مردانگی و اخلاق و پایمردی و آزاد اندیش و نجابت (فاصله بین انگشت شصت و اشاره با شدت هرچه تمام تر گاز بگیرید بعد بقیه اش رو بخونید.) سایه اش از سر ما کم بشه اونوقت من چی دارم؟ توجه کنید این خانم مهریه اش بسیار ناچیز است طبق شرع ما هم که البته خیلی نمیدونم ارث که بهش چیز زیادی نمی ماسه خوب با این مشکل چه باید کرد؟؟؟ خانم بیشتر فکر میکنه که وقتی سقفی بالا سرش نباشه اول آواره میشه بعد بی شخصیت بعد بی هویت شاید مجبور به ازدواج اجباری با یه مرد زن مرده یا طلاق داده که 70 سال بزرگترشه بشه یا مثلا گول بخوره زن دوم سوم یا شاید هم هشتم یه راننده کامیون بشه شاید تو خیابون دست فروش بشه شاید هم به نهیلیسم برسه و خود زنی و خودکشی و قبرسون و شاید هم دیوانگی و تیمارستان خدا عالمه................ به هرحال فکر میکنه اگه مهرش رو ملک قرارداده بود شاید الان احساس امنیت میکرد. مهر حق زنه چرا از حقش استفاده نکرده؟؟؟ البته خداوند عادل و دانا محافظ همه ی ماست. به وسیله این رسانه ی فردی- مجازی- جهانی از کلیه عزیزانی که در این مدت سه هفته -ساده و روشن اقرار میکنم - سرشون خراب شدیم به ویژه داداش و زن داداشم که پذیرایی شون تبدیل به اردوگاه رنگ زدگان شده بود و ما رنگ زدگان آواره در اون مستقر _کنگر خورده و لنگر انداخته _ بودیم، کمال قدردانی و تشکر را دارم و از خداوند برای این عزیزان آرزو میکنم که آواره نشن، مگر برای کار خیر یا این قبیل امورات عمرانی و بهینه سازی. و البته در این مدت که خونه ی ما داشت لباس نو به تن میکرد اتفاقات ویژه ، مهم ، خارق العاده ، بی نظیر، منفجر کننده، نابود کننده، کشنده ، هیجان انگیز، بیخود ، دلسرد کننده، آتیش گیرنده و زننده، خنثی ، عجیب ولی واقعی ، خیرکننده و.....( اگه دلتون خواست شما هم اضافه کنید) در مقیاس فردی(خودم) و خانوادگی ،اجتماعی(کارم) و ملی و جهانی و....(باز هم اگه دلتون خواست شما هم اضافه کنید) افتاد(کلی فکر کردم تا فعل مناسب این جمله رو پیدا کردم) اول اینکه نمیدونید چه مکافاتی سرکار با مدیر سر تعطیلات تابستون کل کل داشته باشی امتحان زبان هم شده بمیری از بی خوابی باید عالی بدی چون تابستون می خوای مرخصی بگیری، خونه ی فامیل هم با دو تا بچه پلاس شی و از همه قراشمیش تر انتخابات هم باشه اونهم با نوآوری پیشرفته و بی نظیری از نوع ایرونی به نام م م م م م م مناظره. شاید هم مکاشفه ، منازعه ، مبارزه ، مرافعه ، مباحثه، البته من کشتی کج 30 یا 30 رو بیشتر میپسندم شما چطوررررررررررررررررر؟!!!!! خلاصه خدا رو شکر زبان رو به هر سریالی که بود قبول شدم و تابستونم هم که مرخصی و عشق و حال. پشت بندش هم کتاب عطر سنبل عطر کاج که نویسنده اش از فک و فامیل دور که 60 یا 70 سال پیش همین دور و برهای خودمون تو اهواز و آبادان زیست میکرده و بعد زدن رفتن آمریکا و بعد هم یه خاطراتی از زندگی اش رو با مایه ی طنز نوشته رو خوندم. خانم فیروزه جزایری دوما حسابی کارش درسته خوندن کتابش خیلی حال و هوامو عوض کرد و من هم خیلی خندیدم. آها تا یادم نرفته بگم شعور 30 یا 30 بنده یه چند درجه ای افزایش یافته ، که البته دستاورد عبور از دولت نهم و رفتن به دولت دهم بود. البته ناگفته نماند رسانه ی ملی مون هم رشد بی نظیری داشت و از ملی بودن به جهانی بودن رشد یافته اونقدر که اخبار تمام دنیا رو مثل فلسطین و غزه و عراق و لبنان و افغانستان و پاکستان و ................ رو پخش میکنه انگار دیگه وقت نداره اخبار بغل گوش خودش رو یعنی ایران و حتی پایتخت رو بگه خوب دیگه روانشناسها میگن وقتی آدم مشکلات دیگران رو ببینه مشکلات خودش رو فراموش میکنه.!!!!!!!!!!!!!!!!! به هرحال اصلن بد به دلتون راه ندین ، شتر دیدی ؟؟؟؟ ندیدی؟؟؟؟؟؟ یه چیز دیگه من همیشه میگفتم 30یاست همون حرفهای خاله زنکی ولی آقایون پا رو پا میندازن و با یه ژست جدی میگن ملت باورشون میشه بابا یه خبریه نه بابا همه اش سرکاریه. بعد از مناظره ها و انتخابات دیدم آره درست فکر میکردم. خوب و خوش و خندان باشین سعی کنین زیاد از خونه بیرون نرین نه واسه اینه که توسط اغتشاش گران مردم نمای خس و خاشاکی خدا نکرده زبون م لال منفجر بشین نه نه . دقیقا به این خاطر که هوا گرمه خیلی گرمه واقعا مرکز شهر خطر مرگ در اثر گرما نباشه از دست راننده تاکسی ها آدم دق مرگ میشه مسافر وایساده راننده هم این هوا هیکل وایساده با با یه لگن ؛ هر قبرسونی میگی، میگه نه نمی رم.!!! ملت میپرسن پس تو کجا(آدم تو دلش میگه کدوم قبرسون) می ری ؟؟؟؟؟ یارو با اون سبیل کلفتش ابرو میندازه بالا میگه منتظر کسی هستم؟؟؟()ای پلیس ضد شورش بزنه تو کمرت ای بسیج و لباس شخصی و راهنمایی رانندگی و ........ولی نه نه نه اونها کارهای واجب تر دارن نه نه نگوووووووووو دلم میخواد بنویسم، در حقیقت آپ کنم، نه اینکه توی این مدت ننوشته باشم ها؛ اتفاقا خیلی هم نوشتم ولی تو دفترم آخه هرچیزی رو نمی شه تو وبلاگ نوشت؛ حداقل من نمی تونم داشتم فکر می کردم، اگه قرار باشه من همین الان دربارهی چیزهایی که دوست ندارم بنویسم، خیلی سریع شروع میکنم به نوشتن و حداقل یه هفت هشت صفحه مینویسم (این رو تجربه کردم ، اغراق نمی کنم) ولی اگه بخوام درباره ی خوبی ها و خوشی ها و مثبت های زندگی ام بنویسم یا حداقل بشمارمشون، به زحمت چند خطی می نویسم اشتباه نشه ها خدا رو شکر همه چیز دارم ولی عادت کردم به شکایت کردن و توجه و تمرکز روی ناخوشایندهای زندگی خیلی دلم میخواد جزو شاکرین باشم خدایا شکرت به خاطر تمام نعماتت ما شهریور سال 80 اومدیم توی این خونه ؛ یه بار خودمون (خودمون شامل من، مردی برای تمام فصول، دخترها)خونه رو رنگ پلاستیک کردیم ولی الان اونقدر (به قول مامانم دارا، دوله مند) اوضاع خوب شدیم که قراره آقای نقاش هراه کارگران زحمتکش خونه رو رنگ روغن کنن و این مهم حدود بیست ، سی روزی طول خواهد کشید. و البته من در این مدت هنوز هم باید برم سرکار و کلاس زبان و در ضمن امتحان فاینال زبان هم 24 خرداد می باشد. و نی نی خواهر عزیزم هم که وسط تیر ماه ایشالا پا به عرصه وجود می نهد؛ می بینید که اگه از شدت هیجان سکته نکنم خیلی خوبه ..... اول از همه شهادت حضرت فاطمه(س) را به تمام شیعیان تسلیت عرض میکنم. دوم اینکه خودم هم موندم که با چه سرعتی چند ماه گذشت و من فرصت یه آپ کوتاه نداشتم. میدونم این جوری نباید رها کرد، ولی خوب دیگه پیش میاد.... یه حس عجیب پیدا کردم ، دلم برای نگاه کردن به بچه هام تنگ شده(بین نگاه کردن و دیدن خیلی تفاوت هست) ؛ دلم برای با حوصله بون تنگ شده ؛ دلم برای مامان بودن تنگ شده و خیلی چیزهای دیگه..... بعض ها میگن وقتی یه چیزی رو بدست میاری؛ یه چیز دیگه رو از دست میدی. حالا باید ببینی کدومش ارزشمندتره اونی که بدست میاری یا اونی که داری از دست میدی! نظر شما چیه؟؟؟؟؟ سلام در ایام تعطیلات رفته بودیم جاده ی اهواز- ایذه. چند خانواده بودیم ، بساطمون رو که پهن کردیم ؛ از هر دری سخنی گفتیم . اما یه نکته جالب یکی از خانمهای جاافتاده گفتن که برای من تفکر برانگیز بود، ایشون اعتقاد داشتن که یه جور دیگه باید به حق مادری نگاه کرد البته ما که مادریم نسبت به حق خودمون اینجوری فکر کنیم که این بچه های ما هستن که به ما انگیزه ی زندگی میدن، از صبح به عشق اونها (یا حتی به زور اونها) بیدار میشیم ، به غذا ولباس و تربیت و نیازهاشون فکر می کنیم، هر مریضی گرفتیم از آرتروز گردن بگیر تا پا درد و کمر درد همه رو میندازیم گردن بچه ها و بچه داری، شادیمون میشه شادی اونها و غمشون غم ما، به زندگی ما رنگ میدن شکل میدن و ........... پس ما باید شاکر باشیم به خاطر وجود اونها البته خود من وقتی یه جور دیگه نگاه می کنم به این نتیجه میرسم که ...... بچه ها پدر و مادر رو تربیت میکنن نه پدر و مادرها بچه ها رو در حقیقت حس مسولیت پذیری بعد از پدر و مادر شدن به طرز عجیبی در انسان متبلور میشه ***************************************************************** دیروز که داشتم به طرف محل کارم می رفتم . با خودم ذکر اون روز رو زمزمه میکرد و همچین هم به خودم افتخار میکردم برای این حضور ذهن و انجام این عبادت و یاد خدا بودن، رادیو ماشین روشن بود داشت یه آیتم میرفت که یه جمله اش این بود: "هر گاه انسان یاد خدا می کند، بداند خداوند از او یاد کرده" یه لحظه خشک شدم، دلم میخواست پارک کنم یه گوشه ، از شرمندگی سرم بزارم رو فرمون های های گریه کنم........ اول و وسط و آخر فقط خداست باید یه جور دیگه نگاه کنیم ********************************************** عروسی خواهرم شهرستان بود. انجام دادن بعضی رسم ها برای ما سخت شده بود. مثل درست کردن نهار داماد روز عروسی که معمولا یه مرغ درسته است. یه دختر عمه دارم که ساکن همون شهرستان هستش، زحمت کشید و این رسم رو پخت و ما اجراش کردیم و البته همراه با آقا داماد تناول فرمودیم. من وقتی اون مرغ درسته رو با تزئینات دیدم ، با شرمندگی تشکر کردم و گفتم :ایشالا جبران کنیم دختر عمه ام جواب داد: جبران شده. من فکر کردم تعارف میکنه گفتم خواهش میکنم ما همیشه زحمت میدیم.(قبلن هم در موقعیتهای مختلف خیلی زحمتش داده بودیم) یه جواب با حال به من داد که هیچ وقت فراموش نمیکنم، گفت: "جبرانش با خداست " این جمله رو با یه اعتماد و اطمینان خاصی گفت و حالت نگاه و چهره اش هنوز تو ذهنمه اگهیه جور دیگه نگاه کنیم و اطمینان داشته باشیم خدا داره ما رو میبینه اونوقت چه طوری زندگی میکنیم؟؟؟؟؟؟ -*-*-*-*-*-*-**/*/*/*/*/*/*/*/*/-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- پ.ن1 : گل شب بو از من خواستن درباره ی " بچه ها پدر و مادر رو تربیت میکنن نه پدر و مادرها بچه ها رو " بیشتر توضیح بدم، درسته بله این تجربه ی شخصی منه .هر مامان بابایی میخوان بچه شون رو درست تربیت کنن و ما هم از همون اول شروع کردیم به مطالعه و تحقیق و پرس و جو در این موارد، خوب بدیهی است که به یه سری باید ها و نبایدهای اخلاقی پی بردیم و کوشش کردیم که اونها رو در بچه ها نهادینه کنیم اما توی این مسیر هر رفتاری رو توی هر سنی که بررسی میکردم میدیم که اول خود ما به عنوان پدر یا مادر باید اون رفتار داشته باشیم بعد از پچه مون بخوایم اون رو انجام بده (بچه آینه ی والدینه) اگه بچه ی ما شاده یا عصبانی یا خودمون اینجوری بودیم یا به اون رفتار امتیاز دادیم (شاید این امتیاز دادن ها رو اصلن خودمون نفهمیده باشیم و لی در ناخودآگاه بچه ی ما تاثیر گذاشته مثلن یه موقع حوصله نداشتیم برای ساکت کردن بچه تن به خواسته ی نادرستش دادیم) خوب حالا من مامان یا بابا باید اول رفتار درست رو در خودم ایجاد کنیم یعنی خودمون رو تربیت کنیم بعدش بریم سراغ بچه ام سفر ما از همین جا شروع میشه و هیچ وقت هم تموم نمیشه کی میاد همسفر ما باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس بچه ها میان که ما بفهمیم باید خودمون رو بسازیم به عنوان یه الگوی عملی انسان شایسته یا بهتر بگم بندگان خالص خداوند خدابیامرز بابابزرگ میگفتن" گپته آموز کوچوکت آموخت اس" یه فاتحه براشون بفرستین فردا یادت باشه حتمن ازش بگیری، خیلی ناراحت کننده است حتی مطرحش هم نکرد حالا اجازه خیر سرش یکم حالم بهتر شد..... تا فردا در موقعیت زبان خوندن *************************** الان فرداست گرفتمش یعنی ورش داشتم به همون سبک حتی مطرح نکردن حس میکنم بال بال میزنن در راستای گند زدن به تعطیلات هم بی خیال شدم می خوام بگذرم یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد / آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود خیلی بدم میاد ببینم آشغال ریختن تو سطلی که کیسه زباله نداره خیلی بدم میاد لباسهای تمیز رو از رو بند جمع کنم بمونه رو زمین یکی هم بیاد یه جوراب برداره و بقیه لباسها رو ولو کنه رو زمین خیلی بدم میاد بعضی ها ظرف میشورن ، ظرفهای تو آبچکون رو میزارن رو کابینت (بزارین تو کابینت سر جاش) خیلی بدم میاد نمی تونم با تمام انگشتهام تایپ کنم و هی به صفحه کلید نگاه می کنم خیلی بدم میاد یه پروژه بیخودی هی طول بکشه(فوگور میشه) خیلی بدم از وضعیت حق التدریس == بردگی مدرن خیلی بدم میاد چند ماه کار کنم بعدش هی حسابم چک کنم ببینم توش هیچی نیست تا آخرین روز های سال بعدش نفهمم این پولی که تو حسابمه (حسابم هست) حقوق چند ماهه ؟؟؟؟؟ عیدی هم باش هست ؟؟؟نیست؟؟؟ ساعتی چند بام حساب کردن ؟؟؟؟؟ خیلی بدم میاد بدون اطلاع از حسابم برداشت بشه خیلی بدم میاد از آدمهایی که هی از دیگران ایراد می گیرن خیلی بدم میاد از جو جدیدی که مد شده همه به هم میگن برو بابا .... خیلی بدم میاد همه درباره ی همه چی نظر میدن خیلی بدم میاد مریض بشم هی بهم بگن از اعصابته (از اعصابت است.)(احساس دیوونه زنجیری بهم دست میده/ جالب اینجاس که حتما بر آن میشم که علت بیماری رو پیدا کنم و همیشه علل درست و درمونی هم داره) خیلی بدم میاد کارام رو سر موقع انجام ندم ببخشین دیگه این هم یه نوع پسته(پست است.) یه سوال برام پیش اومده : احساس گناه داشته باشیم یا نداشته باشیم؟؟؟؟؟ این سوال از اونجا برام پیش اومده که در متون و سخنرانی های مذهبی بیان میشه که ما آدمها باید بدونیم که خیلی غافلیم و باید یاد مون باشه که گناهکاریم و مدام توبه کنیم و طلب استغفار ولی توی متون و سخنرانی های روانشناسی بیان میشه که خودت رو دوست داشته باش خودت رو ببخش به خودت جایزه بده و حتی برای خودت کف بزن و....... تا اعتماد به نفس پیدا کنی خوب نظر شما چیه؟؟؟؟؟ ********************************************** دوستان و آشنایان وبلاگی به دلیل اینکه من دارم روی یک نرم افزار کار میکنم و چند روز دیگه هم باید برم سرکار کمتر میتونم در دنیا ی مجازی فعال باشم (من نمی تونم الکی نظر بدم باید فکر کنم که این کار هم زمان میخواد) با تشکر *********************************************** پ.ن:واقعا از توضیحاتتون ممنونم، حالا دیگه مطمئنم اگه سوالاتی در این زمینه ها داشته باشم کلی آشنای وبلاگی از نوع فرهیخته دارم که در یافتن پاسخ کمکم میکنن. خودم که سوال رو تو ذهنم بالا پایین کردم، به این نتیجه رسیدم که بندگان خداوند یه حالتی بین خوف و رجا دارن یعنی از خدا می ترسن ولی چشم امید به رحمتش دارن. به قول حافظ : گرچه میگفت که زارت بکشم می دیدم/که نهانش نظری با من دلسوخته بود سلام
ما منتظریم دو یا سه ساعت دیگه مبلمان خونه مون میرسه ، البته هنوز گل میز نخریدیم وهمینطور میز وسط که اون هم در دست اقدامه.
ما منتظریم شاید همین حالا شاید هم چند روز دیگه یه پسر کوچولوی نانازی و تپل مپله گوگولی مگولی به جمع ما اضافه بشه، دلم همین حالا هم براش تنگه ، در حقیقت من قراره برای اولین بار خاله بشم ، تنها خواهر من داره مامان میشه، اشتباه نکنین ها قرار نیس چون من دوتا بچه دارم به اون بچه داری یاد بدم ، بنده ی خدا چون بچه ی آخر خونواده اس ، در نگهداری و مراقبت پس از زایمان و جمع و جور کردن کلیه ی نوه ها نقش فعال و پر رنگی داشته ، ما سعی داریم جبران زحمات بی دریغ گذشته ی این خواهر کوچک اما فرهیخته رو بکنیم.
توی این مدت صبحها با خواهر آزمایشگاه و دکتر و بیمارستان میرفتم ، بعد از ظهرها هم به اتفاق مردی برای تمام فصول میرفتم مبلمان میدیدم، یه جورایی داشتم قاطی میکردم، شبها خواب مبل و زایمان و گل میز و نوزاد و ..... توهم درهم می دیدم .
الان که خوشبختانه همسر خواهرم از تهران اومده و کنارشه و خیلمون خیلی راحته ، از خدا میخوام به خواهر کمک کنه راحت زایمان کنه و بچه اش به سلامتی به دنیا بیاد.
این روزها یاد تولد بچه های خودم میافتم ، یاد لحظه ای صدای جیغ و گریه شون رو شنیدم
***********لحظه ی تولد با شکوه ترین لحظه ای که تا به حال تجربه کردم.**************
یه عده رو میبرم ، یه عده ی دیگه رو میارم ، بعد اونهایی رو که بردم برمی گردونم، وسطش هم یه تعداد دیگه ای رو میرسونم، این افراد شامل فرزندان ، خواهر یا برادر، همکار گاهی هم مامان و بابا هستن. مکان ها و محلهای رفت و آمد کانون پرورش فکری، منزل (اقوام ، آشنایان، دوستان و خودمون شاید هم خودشون) آزمایشگاه ، مطب دکتر، بیمارستان ،بازار و ....................
سلام به رنگ سفید و صورتی و بنفش و سبز و.......
و بالاخره به پایان رسید، از همین جا به گوش تمام فارس زبانان اهل نت میرسانم که "ما خونه مون رو رنگ کردیم." و این پروژه ی عظیم خانوادگی در پنج ساله ی سوم زندگی مشترک من و مردی برای تمام فصول انجام گرفت و من امروز در هشتم تیرماه سال 88 در حالی که در رضایت کامل و گوگولی مگولی به سر میبرم این واقعه رو به ثبت میرسانم. البته ده روز پیش رنگرز خونه رو تحویل داد و ما بدون توجه به بوی رنگ به جرات میتونم بگم به خونه سرازیر شدیم و بالاخره با ده روز کار مداوم تونستیم خونه رو از حالت جنگل به حالت معمولی _مرتب_ در بیاریم .
سلام
الان وسط یه عالمه اسباب و اثاثیه نشستم، دارم تایپ می کنم همه افراد خانواده فکر می کنن به چه طریق میشه کامپیوتر رو تا آخرین لحظه سرپا نگه داشت؛ آخه بدون کامپیوتر و البته اینترنت زندگی مفهومی کم رنگ به خودش می گیره(در اینجا شاعر می گه : آه رایانه جان، بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود....)
تمام وسایل اتاقها رو اوردیم تو پذیرایی، رنگ آمیزی (با کلی هیجان و شادی و اشتیاق و البته استرس) قراره از شنبه و از اتاق ها شروع بشه و بعد هال و آشپزخونه و در نهایت هم پذیرایی...
به نظر شما چه رنگهایی مناسب بخش های مختلف خونه اس؟؟؟؟
وااااااای بعدش هم مبله کردن خونه (با کلی هیجان تر....)
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
16:46 توسط ذهن من| |
سلاااااام
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت
1:29 توسط ذهن من| |
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت
12:42 توسط ذهن من| |
سلام
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت
15:27 توسط ذهن من| |
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت
9:52 توسط ذهن من| |
سلام به همه ی دوستان
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت
0:4 توسط ذهن من| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت
0:29 توسط ذهن من| |
سلام به خودم
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت
1:37 توسط ذهن من| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت
15:34 توسط ذهن من| |
سلام
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت
21:22 توسط ذهن من| |
