تبليغاتX
همه ی فکرهای من
همه ی فکرهای من

دارم فکر می کنم واقعا واقعا واقعاَ چی رو خیلی دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟

تازگی ها از خودم می پرسم راستی چی مهم تره؟؟؟؟

یه چیزی ته ذهنم می گه یه جور دیگه بپرس

مثلا چی رو باید بیشتر دوست داشته باشی یا برات مهم تر باشه !!!!!

کی تعیین کننده است

وقتی زیارت عاشورا می خونیم ، صد تا سلام میکنیم ، صدتا لعن ،

می خونیم از ازل تا ابد حلال محمد و آلش حلاله و حرومش حروم 

این یعنی چه؟؟؟؟؟؟

فکر می کنم یعنی تعیین تکلیف 

یعنی بیان یه چارچوب مشخص

به قول ما خط قرمز

اینها رو امروز کشف کردم امروز اربعین بود

هانیه (دختر 6 سالم) شب به خیر گفت

منم میگم شب به خیر

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:17 توسط ذهن من| |
سلام 

امروز یعنی 27 بهمن سال 1387 لطف خداوند شامل حال ما اهوازی ها شده و از صبح داره یه بارون لطیف میاد. هم صبح هم ظهر توی راه مدرسه داشتم "یاد ایام استاد شجریان " رو گوش میکردم. کلی لذت بردم و با خدا صحبت کردم و سعی کردم متقاعدش کنم که این بارون به همین شکل قشنگ ادامه پیدا کنه. 

البته امروز  اول بچه ها رو بردم مدرسه چون بارونی بود هانیه هم خیلی حالش خوب نبود شب تا صبح سرفه کرده بود بعد هم رفتم  کلاس زبان با کلی دلهره که همه اش هم بیخودی بود قرار بود دو تا Reading سخت بپرسه اصلا وقت نشد ولی درس داد یه Dialog درباره ی in hot water یه اصطلاحه که وقتی به کاربرده می شه که یه نفر یه کار خرابی کنه و هم خودش و هم بقیه تو دردسر بیفتن .

ما باید درباره ی موضوع درس به انگلیسی حرف بزنیم معمولا از قبل یه چیزهایی آماده می کنیم ولی امروز همه برای پرسش درس خونده بودن تازه خیلی ها هم غایب absent  شده بودن در حقیقت در رفته بودن غافل از اینکه جلسه بعد بدتره

خلاصه من اصلا هیچی درباره ی موضوع به ذهنم نمی اومد اما از اونجاییکه کلاس تقریبا نصف شده بود و هیچ کس هم تمایل نداشت درباره ی خرابکاری ها زندگی اش اون هم به انگلیسی حرف بزنه Teacher هم گیر داده بود که یالا حرف بزنید یه چیزی باید میگفتیم. یکی از بچه ها هرچی تعریف میکرد  Teacher میگفت نه نه این که میگی problem  است نه  in hot water

من یهو یاد یه ماجرای مسخره افتادم و خدا میدونه با چه جون کندنی به انگلیسی تعریفش کردم. البته Teacher کلی خندید.

ماجرا از این قرار بود که قبل از امتحانات پایان ترم معلمها میومدن توی سایت و سوالات شون رو تایپ میکردن. دبیر شیمی خیلی ادعاش می شد که بله من کامپیوتر سر در میارم و ... دیگه  پدرم و در آورد تا سوالتش رو تایپ کنه تو همون روزها بود که یکی از کنتاکتورهای سایت سوخت و نصف سایت بی برق شد . با کلی سیم کشی تونستم برق برای کامپیوتری که خانم شیمی فایلش روش بود فراهم کنم بالاخره ظهر خسته و کوفته و بی حوصله دیگه جمع کردم که برم ولی دبیران محترم  همچنان مشغول تایپ بودند. من طبق عادت که همه چیز و خاموش می کنم و می بندم و قفل می کنم ، ناخود آگاه پریز برق رو کشیدم و .............

همه شکه شده بودیم هم من هم بقیه ولی یه اصطلاح دیگه انگلیسی داریم get off the hook یعنی بیرون اومدن از دردسر

و من با کمال خونسردی get off the hook کردم و گفتم اِِِِ  autosave  نکرده بودین ؟؟؟؟؟؟

راستش توی تمام زندگیم اینقدر خونسرد نبودم آخه دلم هم خنک شد . دوباره پریز رو زدم 

در آخر هم خداحافظی کردم و رفتم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:46 توسط ذهن من| |
یک سلام با کلیییییییییییییی انرژی مثبت

راستی همین اول بگم Mylives یعنی زندگی من در انگلیسی lives دقیقا هم معنی life می باشد.من این اسم رو برای وبلاگم انتخاب کردم. البته با اجازه کلیه اساتید و کارکشته های وبلاگ نویسی.

و اما

آها یه چیز دیگه من متصدی یک سایت کامپیوتری هستم. رشته و کارم رو هم خیلی دوست دارم 

مثلا امروز نشسته بودم پای سرور و آنتی ویروس روی تمام کامپیوترها نصب کردم  و امروز رو کلا از صبح تا ظهر مراسم ویروس کشون برگزار کردم بعد مدتی واسه اینکه یه قدمی هم زده باشم و چایی که نوشیده بودم هضم بشه راه افتادم تو سایت و نتایج ویروس کشی رو بطور مستقیم مشاهده کردم نه از روی سرور .

یکی از کامپیوترها وضعیت عجیبی داشت که از شما چه پنهون سر در نیاوردم چه شه ؟؟؟؟ اصلا توی درایواش نمی شد وارد شم . هرچی کلیک می کردم انگار نه انگار ولی وقتی shar شون میکردم از طریق سرور قابل رویت بودن خلاصه اش من هم زدم ویندوزش رو  عوض کردم. به همین راحتی

تا فردا برم ادامه کار رو انجام بدم 

الان هم که به سلامتی من دارم آپ میکنم سیب زمینی ها دارن تو زود پز می پزن و منتظر تخم مرغ ها هستن . دیشب حال پختن ناهار رو نداشتم به دخترهام (معصومه 11 ساله و هانیه 6 ساله) صبح گفتم اومدین نیم ساعت بعد ناهار داریم طفلکی ها اومدن واسه خودوشون دارن بازی می کنن و کتاب می خونن تا ناهار حاضر شه 

برم که دیگ نیم ساعت نباید 2 ساعت بشه............

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:30 توسط ذهن من| |
سلام

به نام خدای مهربان

میخواستم یک وبلاگ بسازم و حرفهام ناراحتیها و شادیهام و از همه مهمتر افکارم رو بنویسم و البته عقایدم و شاید هم گاهی خستگیهام رو
درباره ی همه چیز و همه جا و همه کس و البته خودم ..........

احساس عجیبی بعد از مدتها  در وجودم بیدار شده و می گه حتما باید بنویسم

 چون متوجه شدم من فکر میکنم من برای فکر کردن تربیت شدم .نه تشویق برام جذبه ای داره نه تهدید مفهومی.

آنچه به من حکم میکنه انگیزه ی درونی منه ؛ راستی چرا بعضی مدیران در جامعه ما خیال میکنن نیروهاشون اونقدر بالغ نشدن که بدون حرفهای مسخره اونها که اسمش رو ترغیب میزارن و تشویق یا تهدیدهای مضحکتر کسی کار نمیکنه؟ خیلی مسخره است

جالبه که بعضی ها توی سالهاست توی شهر زندگی می کنن ولی دیگران رو گوسفند میبینن؟؟

خوشحالم از اینکه توی یه خانواده ی اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم و به من یاد دادن که تحلیل کنم فکر کنم و تشخیص بدم . و با مردی نه نه انسانی زندگی می کنه قدرت  تصمیم گیری رو ستایش می کنه

خدایا میدونم که میدونی  چقدر خوشحالم چقدرررررر شاکرم به خاطر همه چیز همه نعمتهات.............  

خدایا اگه باید بمونم بهم قدرت بده ونشونم بده که چطور موندن رو می پسندی؟؟؟؟!!!!!

  


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:17 توسط ذهن من| |
امام حسین (ع) فرمود
آنچه را طاقت نداری به عهده مگیر 

 به آنچه نخواهی رسید مپرداز 

آنچه را قادر نیستی به شمار نیاور 

جز به اندازه ای که سود می بری هزینه مکن 

پاداش، جز به اندازه کارکرد خویش مخواه 

جز به فرمانبرداری از خدای سبحان که به دست آورده ای شادمان مشو 

و 

جز آنچه که خود را برای آن شایسته می بینی دریافت نکن


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:15 توسط ذهن من| |