تبليغاتX
همه ی فکرهای من
همه ی فکرهای من

سلام

خوش خبر باشی ای نسیم شمال                  که به ما میرسد زمان وصال

این تفال من بود به جناب حافظ در آخرین ساعات سال ۱۳۸۷

آرزوی من برای سال جدید رستگاری و کسب معرفته

سال خوب و خوش و خرم و گل و بلبل و شادی داشته باشید.

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:56 توسط ذهن من| |
سلااااام

فکر و ذکر همه ی خانمهای خونه توی این روزها خونه تکوووونی

واقعا رسم خوبیه ، شادی بخش و مهیج

بچه ها تمام سعی و تلاششون رو میکنن تا پا به پای من مرتب و منظم کنن و بشورن و پاک کنن

با اون دستهای کوچیک و قلبهای مهربونشون

دفتر انشای سالهای راهنمایی ام رو  بین وسایل می بینم ، کارها رو رها می کنم 

زنگ انشا همه ی بچه ها داد می زدن خانم امامزاده بیاد انشاشو بخونه

تقریبا هرجلسه میرفتم، چه روزهایی بود خوندن اون انشاها بعد از بیش از 15-16 سال خیلی

برام جالب بود. همه گوش میدادن ، معلم و شاگردها 

مسابقات روزنامه دیواری هم از اون کارهایی بود که من همیشه توش رتبه می اوردم

یادش به خیر

خونه تکونی یه عالمه حس قشنگ به آدم میده

ولادت رسول اکرم (ص) و امام صادق(ع) رو تبریک میگم

   

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 2:15 توسط ذهن من| |
سلام

امروز پنجشنبه اس و فردا متعلق به آقا و مولای ما ، یه آه می کشم و طلب معرفت میکنم.

********************

امروز کارم به سرانجام رسید.دو سه روزی هست دارم با Excel کار میکنم ، لذت میبرم دلم میخواد بیشتر زیر و روش کنم.

*************

امروز درباره ی خواجه نصیر می خوندم ، البته از روی اینترنت ، این دانشمند ویژگی های منحص

ر به فردی داره که واقعا قابل تحسینه ، بهتره هرکسی خودش بره بخونه فقط یه چیز مینویسم

"این مرد تونسته با علم و سیاستش از یه حیوون وحشی به نام هلاکو خان به انسان بسازه

و توی اون واویلای حمله ی مغول به ایران شیعه  رو حفظ کنه و ترویج بده نه با جنگیدن بلکه با

سیاست و دانش و دین، کسی که علم رو ابزاری می کنه برای نگه داشتن دین "

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:2 توسط ذهن من| |
سلام

چند وقتی دارم در حسرت دونستن تاریخ میسوزم 

تاریخ ایران ، تاریخ اسلام

دلم میخواد کار رو زندگی رو یه جا رها کنم فقط بخوووونم

ضرورتشو خیلی احساس میکنم همراه با سوزشی در دل (دقیقا نمیدونم قلبمه یا معده ام)

اصلن حس میکنم حق دادن هیچ نظری رو ندارم یا هیچ قضاوتی نباید بکنم چون هیچی نمیدونم

به امید حرکت در مسیر دونستن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:29 توسط ذهن من| |
سلام

من و خودم اسم وبلاگ قبلی امه (در قدیم الایام یه وبلاگ ساخته بودم)  در سال 1385

در سال 1386 جناب وبلاگ قهر کرد یعنی دیده نمی شد، یه مدت تلاش کردم (try and try) 

ولی فایده نکرد و بی خیال شدم 

چند روز پیش زهرا اومده بود پیشم پیشنهاد کرد قالب وبلاگ رو عوض کنم ،ووووووووووووووووو

میدونید چی شد؟؟؟؟؟؟؟ 

بالا اومد، دیدمش ، عین کسی که بعد مدتها دوست شو ببینه یا یه کتاب گمشده رو پیدا کنه 

و یا دفتر خاطرات دوران دبیرستان؛ هی ورندازش کنه؛ حسهای مختلف که باش تجربه کرده

رو یادش بیاد و تند تند بگه آخییییییی

َ

راستش حسابی کنجکاو شدم که چی نوشته بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه حسهایی داشتم ؟؟؟!! چه حال و هوایی داشتم

بعضی از نوشته هام بی نظیر بودن (خوبه این و بزارم جزو تبلیغات)

لحظه های نابی که ثبت شدن، حسهایی که یادآوری شون باعث میشد پیشرفتم رو تو زندگی

بتونم اندازه بگیرم

خلاصه کلی توش بالا پایین کردم

دلم میخواد نوشته های اون وبلاگ رو بچسبونم به این یکی....... 

آدرس وبلاگ قبلی من(من و خودم) http://hoviat.blogfa.com 

--------------------------------------------------------------------------------------

من و هانی گلی

من و هانی ساعت 4 بعد از ظهر سوار ماشین شدیم و با سرعت هر چه تمام تر گازوندیم

تا کانون زبان ILI  من کتابهای ترم بعد رو خریدم و پاسخنامه ام رو مشاهده کردم طبق معمول 

Lisining مشکل داشتم 

از 26  نفر کلاس 11 نفر پاس شده بودن. نمیدونم مشکل از مدرس بود ؟؟؟ از ما شاگردها بود؟؟؟؟؟

نمی دونم

خیلی با هانی جونم خوش گذشت. یه لحظه هایی انگار تمام دنیا در صلح و صفا ست. مادر و کودک

در نهایت آرامش و هماهنگی به سر می برند.

cheerful & pleased = راضی و بشاش 

ً

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:9 توسط ذهن من| |

سلام

امروز صبح امتحان فاینال زبان داشتم

دیروز خودم رو خفه کردم

همین الان نتیجه رو دیدم کلاسی 77     برگه 78       نتیجه نهایی 77

خدایا شکرت 

فعلا  نمی تونم بیشتر بمونم فعلا بای

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:44 توسط ذهن من| |

سلام

دختر داییم یه جلسه خانوادگی با موضوعات روانشناسی از سال گذشته(86) برپا کرد. خدا خیرش بده این جلسه حسنهای زیادی داره

1- خانواده دور هم جمع میشه

2- بچه هامون باهم دوست میشن و فامیلشون رو میشناسن آخه وقت برای رفت و آمد خیلی کم شده .

3- حرف مفت زده نمیشه تازه یه چیزی هم یاد میگیریم

4- هدف بهتر شدن زندگی هامونه نه امتحان

حالا قرار شده برای شروع دوره جدید جلسات کتاب "اعتماد به نفس " دکتر حورایی رو بخونیم و  درباره اش بحث کنیم. برای جلسه اول 5 فصل

در فصل فکر کنم 3 گفته شده یه آگهی تبلیغاتی برای خودتون بنویسید

به نام خدا آکهی تبلیغاتی من

من یه خانم متولد 1359 هستم

مامان دو تا دختر خوشگل

نتیجه اینکه خودمممم بله دیگه خوشگلم

و  همسر  یک آقا(خداییش موندم تعریف کنم خوب دلها بسوزد تعریف نکنم انصاف نیست)

که به نظرم یک انسان فرهیخته است می باشم

مدرک کاردانی کامپیوتر رو در سال 1380 گرفتم

خییییلییییی رشته ام رو دوست دارم

بلدم کامپیوتر ببندم و تعمیر کنم

یه کوچولو هم برنامه نویسی بلدم

در حال حاضر هم در حال نوشتن یه نرم افزار با دوست خوبم هستم

خانواده ی خودم و همسرم حرف نداره . خیلی باهم خوبیم

من همیشه یه چیزی برای یادگرفتن دارم (الان کلاس زبان میرم)

سرم درد میکنه برای کارهای جدید در زمینه رشته ام

دیگه بسه نه



نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:3 توسط ذهن من| |
  سلام

باور کنید خریت شاخ و دم نداره.

توی شورای مدیران به رئیس انجمن اولیا و مربیان گفتم می تونم براتون اسلاید های جشنواره رو درست کنم ، مدیر هم اشاره کرد خودتو تو دردسر ننداز

(خریت که شاخ و دم ندارههههههههه کههههههههههههه)

من گفتم نه مشکلی نیست انجام میدم، جناب رئیس هم نامردی نکرد و 73 تا اسم و 45 تا اسم مدرسه و اعضای انجمن (البته تایپ شده تو سی دی) اول روز شنبه رو میزم گذاشته بود


من  و بگی یه نیگا به سایت کردم میز دم دست خودم رو برده بودن تو کتابخونه برای شورای مدیران دو تا کامپیوتر دم دستم و پرینترها و اسکنر و کلی خرت و پرت رو زمین ولو بود حالا تا اون میز برگرده چه میشد کرد رفتم تو ساخت اسلایدها تا ظهر دو روز بعد هم سرکار بودم نتیجه 65 تا اسلاید شد

روز جشنواره یعنی همین امروز رفتم تالار(محل برگزاری جشنواره) دیدم نه بابا قضیه خیلیییییی جدی تر از اونی که من فکر میکردم البته خداییش اصن فکر نکرده بودم یکی نیست بگه بیکاری؟ مریضی ؟ خلاصه

من باید ردیف اول مشستم هم ردیف مسئولین (شک بعدی) یه کامپیوتر گذاشته بودن رو یه گل میز بماند که کمر باید دولا می موند موقع کار کردن. اومدم کانکتور ویدئو پروژ کتور رو جدا کنم کلا با پیچ کارت گرافیکی دراومد (شک سوم) از این وضع متنفرم شانس اوردم آجار بام بود سریع درستش کردم  بعدش دیدم افیس 2003 نصبه من 2007 می خواستم . یه مستخدم گرفتیم کامپیوتر از مرکز اوردیم تالار(تالار و مرکز جفت هم هستن یه در هم وسطشون هست) کارت صوتی اش نصب نبود
(شک سوم)

 یه کامپیوتر دیگه آوردیم کارت صوتی اش نصب باشه افیسش 2003 بود(شک چهارم نزدیک به جنون) گفتم فایل رو میبرم دوباره save میکنم تا تو 2003 باز شه پریدم اومدم مرکز حالا هر کاری میکنم کامپیوتر لعنتی هیچ دستوری رو اجرا نمیکنه فقط روشن می شه میمونه تو دسک تاپ (شک پنجم جنون) با خودم حرف میزنم برنامه داره شروع میشه من تازه متوجه شدم دستگاههایی که 2007 دارن صداشون نصب نیست(به علت گم شدن درایورهاشون) اونهایی که صدا دارن 2003 هستن (شک ششم فراتر از جنون) همکارم واقعا از دیدن کارهام می ترسه یه لیوان آب خنک میاره و من اون رو سر میکشم دستش رو هم میگیرم و فشار میدم!!!!!!!!!!!!!

تکرار میکنم خریت شاخ و دم نداره

دستس دستی خودم رو انداختم تو هچل

مدیر میاد می خنده بعد میگه بابا به خودت مسلط باش میتونی و و و و و و میگه کامپیوتر کتابخونه همه چیزش ردیفه چرا اونو نمیاری

وایییییییییی درسته خودشه میبریمش

وووووووووووو

همه چیز به بهترین شکل انجام میشه

بماند این آقای روابط عمومی یه کمی اذیت کرد ولی همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.

البته اگه این خریتها نباشه آدم تجربه کسب نمیکنه

مدیر بهم میگه تو ناحیه حرف اول رو میزنه اسلایدها خیلی خوبن

ولی من عمرا دیگه خر بشم(خواهیم دید)


   
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:30 توسط ذهن من| |
 و بالاخره شورای مدیران هم برگزار شد......................

حالا خسته و کوفته از چند ساعت کار و سرپا بودن

یه آپ و یه خواب می چسبه

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شهادت امام حسن مجتبی و وفات پیامبر (ص) رو تسلیت میگم

واقعا واقعا واقعا دلم میخواد کتاب "محمد پیامبری که از نو باید شناخت" رو بخونم

و البته زیارت رسول ا... 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:35 توسط ذهن من| |

یه سلام خاک و خولی

صبح  از پنجره بیرون رو نگاه کردم ، انگار مه بود (ای کاش بود) در حقیقت خاک بود.

باخودم فکر کردم واقعا نباید بچه ها رو بفرستیم مدرسه . برنامه های روزم رو مرور کردم:

اول کلاس زبان ۱۰-۸

دوم مرکز فراهم کردن مقدمات  برگزاری شورای مدیران ۱۲-۱۰

سوم برگزاری عروسی فوق الذکر از ساعت یک تا هر وقت که طول بکشه

قبلا هم با کمال پررویی هماهنگ کرده بودم که  باباجون(پدر شوهر محترم ومحبوبم)

بچه ها رو از مدرسه ببره خونه شون

خلاصه آماده شده بودیم که بریم ، بی بی جون زنگ زد و گفت رادیو اعلام کرده مدارس ابتدایی

و راهنمایی اهواز و چند شهر دیگه تعطیله

تشکر کردم ، قرار شد بچه ها رو ببریم خونه شون ، فکر کنید بچه ها چه حالی بردن

من که تا ۵ صبح بیدار بودم و مشغول ساختن اسلاید برای شورای مدیران

نهار هم که نپخته بودم چون قرار نبود کسی نهار خونه باشه

خلاصه بعد از کلاس زبان سریع رفتم محل کارم ، تا رسیدم حس کردم خیلی سوت و کوره

بله بچه دبیرستانی ها وپیش های ناحیه ی ما تعطیل فرموده و رفته بودن که البته خداییش

حق داشتن . آلودگی اهواز طبق گفته اخبار ۱۳ برابر آلودگی مجازهههههههه

پریدم رفتم کتابخونه همکارها میز و صندلی هارو چیده بودن خوش و بشی کردیم

 و من کامپیوتر رو راه انداختم ، سراغ مدیر رو گرفتم گفتن میادش

 ولی شورا امروز کنسل شده افتاده فردا

نه

آره

 هم خوب بود چون میتونستم بیشتر رو اسلایدها کارکنم و تراکتها

هم حال گیری چون واقعا نمیدونم فردا چی کار کنم؟؟؟؟ یعنی بچه ها رو چی کارکنم؟؟؟؟

به هرحال خاک همچنان بر سر ما می باره و  هیچ کس هم عین خیالش نیست

حالت گلاب به رو تون  دل درد  خشکی دهان و سوزش چشم 

عواقب عادی عادی عادی این خاکه

وجدانا اگه این وضع توی شهر دیگه ا ی مثل تهران یا اصفهان بود بازهم  برخوردها اینجوری بود

مثلا  خاک و طوفان از دیروز صبح شروع شده وتا الان یعنی  هشت شب ادامه داشته

توی اخبار سراسری میگن از دیروز بوده تا امروز عصر هم تموم میشه

میگم دروغ  چه شکلیه؟؟؟؟؟ چه رنگیه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!     

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:21 توسط ذهن من| |

سلام

اول اینکه روابط فی ما بین من و مدیر رو به بهبود ولی هنوز باش دست ندادم.

امروز درباره ی شورای مدیران و مقدمات کار مذاکراتی نسبتا طولانی انجام دادیم.

بخشی از وظایف محوله مثل تایپ فرم حضور و غیاب و فرم مسابقه و ... رو تموم کردم

باید روی تصاویر و اسلاید کار کنم

و وووووووووووووو

یه بروشور درباره نرم افزار انتخابات انجمن اولیا و مربیان باید بسازم

دلم میخواد همین حالا قال قضیه رو بکنم

حس عجیبی دارم 

کسب تجربه توی یه محیط متفاوت 

کارهای مختلف در زمینه های مختلف رشته ام

انگار در حال  امتحان دادنم ولی نه امتحان از روی کتاب وجزوه ، امتحان زندگی ، کار ، اخلاق ، صبر

ضرورت زمان بندی ، تمرکز ،برنامه ریزی رو با تمام وجود حس می کنم

باید برم که حسابی کار دارم

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط ذهن من| |
نمیتونم ندید بگیرمش 
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:52 توسط ذهن من| |