تبليغاتX
همه ی فکرهای من
همه ی فکرهای من

سلام

در ایام تعطیلات رفته بودیم جاده ی اهواز- ایذه. چند خانواده بودیم ، بساطمون رو که پهن کردیم ؛ از هر دری سخنی گفتیم .

اما یه نکته جالب یکی از خانمهای جاافتاده گفتن که برای من تفکر برانگیز بود، ایشون اعتقاد داشتن که یه جور دیگه باید به حق مادری نگاه کرد البته ما که مادریم نسبت به حق خودمون اینجوری فکر کنیم که این بچه های ما هستن که به ما انگیزه ی زندگی میدن، از صبح به عشق اونها (یا حتی به زور اونها) بیدار میشیم ، به غذا ولباس و تربیت و نیازهاشون فکر می کنیم، هر مریضی گرفتیم از آرتروز گردن بگیر تا پا درد و کمر درد همه رو میندازیم گردن بچه ها و بچه داری، شادیمون میشه شادی اونها و غمشون غم ما، به زندگی ما رنگ میدن شکل میدن و ........... پس ما باید شاکر باشیم به خاطر وجود اونها

البته خود من وقتی یه جور دیگه نگاه می کنم به این نتیجه میرسم که

...... بچه ها پدر و مادر رو تربیت میکنن نه پدر و مادرها بچه ها رو 

در حقیقت حس مسولیت پذیری بعد از پدر و مادر شدن به طرز عجیبی در انسان متبلور میشه

*****************************************************************

دیروز که داشتم به طرف محل کارم می رفتم . با خودم ذکر اون روز رو زمزمه میکرد و همچین هم به خودم افتخار میکردم برای این حضور ذهن و انجام این عبادت و یاد خدا بودن، رادیو ماشین روشن بود داشت یه آیتم میرفت که یه جمله اش این بود:

"هر گاه انسان یاد خدا می کند، بداند خداوند از او یاد کرده" 

یه لحظه خشک شدم، دلم میخواست پارک کنم یه گوشه ، از شرمندگی سرم بزارم رو فرمون های های گریه کنم........

اول و وسط و آخر فقط خداست

باید یه جور دیگه نگاه کنیم 

**********************************************

عروسی خواهرم شهرستان بود. انجام دادن بعضی رسم ها برای ما سخت شده بود. مثل درست کردن نهار داماد  روز عروسی که معمولا یه مرغ درسته است. یه دختر عمه دارم که ساکن همون شهرستان هستش، زحمت کشید و این رسم رو پخت و ما اجراش کردیم و البته همراه با آقا داماد تناول فرمودیم.

من وقتی اون مرغ درسته رو با تزئینات دیدم ، با شرمندگی تشکر کردم و گفتم :ایشالا جبران کنیم

دختر عمه ام جواب داد: جبران شده. من فکر کردم تعارف میکنه گفتم خواهش میکنم ما همیشه زحمت میدیم.(قبلن هم در موقعیتهای مختلف خیلی زحمتش داده بودیم) 

یه جواب با حال به من داد که هیچ وقت فراموش نمیکنم، گفت: "جبرانش با خداست " این جمله رو با یه اعتماد و اطمینان خاصی گفت و حالت نگاه و چهره اش هنوز تو ذهنمه

اگهیه جور دیگه نگاه کنیم 

و اطمینان داشته باشیم خدا داره ما رو میبینه اونوقت چه طوری زندگی میکنیم؟؟؟؟؟؟

-*-*-*-*-*-*-**/*/*/*/*/*/*/*/*/-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

پ.ن1 :

گل شب بو از من خواستن درباره ی " بچه ها پدر و مادر رو تربیت میکنن نه پدر و مادرها بچه ها رو "

بیشتر توضیح بدم، درسته بله

این تجربه ی شخصی منه .هر مامان بابایی میخوان بچه شون رو درست تربیت کنن و ما هم از همون اول شروع کردیم به مطالعه و تحقیق و پرس و جو در این موارد، خوب بدیهی است که به یه سری باید ها و نبایدهای اخلاقی پی بردیم و کوشش کردیم که اونها رو در بچه ها نهادینه کنیم اما توی این مسیر هر رفتاری رو توی هر سنی که بررسی میکردم میدیم که اول خود ما به عنوان پدر یا مادر باید اون رفتار داشته باشیم بعد از پچه مون بخوایم اون رو انجام بده (بچه آینه ی والدینه) اگه بچه ی ما شاده یا عصبانی یا خودمون اینجوری بودیم یا به اون رفتار امتیاز دادیم (شاید این امتیاز دادن ها رو اصلن خودمون نفهمیده باشیم و لی در  ناخودآگاه بچه ی ما تاثیر گذاشته مثلن یه موقع حوصله نداشتیم برای ساکت کردن بچه تن به خواسته ی نادرستش دادیم)

خوب 

حالا من مامان یا بابا باید اول رفتار درست رو در خودم ایجاد کنیم یعنی خودمون رو تربیت کنیم

بعدش بریم سراغ بچه ام

سفر ما از همین جا شروع میشه و هیچ وقت هم تموم نمیشه

کی میاد همسفر ما باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس بچه ها میان که ما بفهمیم باید خودمون رو بسازیم به عنوان یه الگوی عملی انسان شایسته

یا بهتر بگم  بندگان خالص خداوند

خدابیامرز بابابزرگ میگفتن" گپته آموز کوچوکت آموخت اس"

یه فاتحه براشون بفرستین

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:29 توسط ذهن من| |
سلام به خودم

فردا یادت باشه حتمن ازش بگیری، خیلی ناراحت کننده است حتی مطرحش هم نکرد حالا اجازه خیر سرش 

یکم حالم بهتر شد..... تا فردا

در موقعیت زبان خوندن

***************************

الان فرداست گرفتمش یعنی ورش داشتم به همون سبک حتی مطرح نکردن

حس میکنم بال بال میزنن 

در راستای گند زدن به تعطیلات هم 

بی خیال شدم 

می خوام بگذرم 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد / آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:37 توسط ذهن من| |
سلام

خیلی بدم میاد ببینم آشغال ریختن تو سطلی که کیسه زباله نداره

خیلی بدم میاد لباسهای تمیز رو از رو بند جمع کنم بمونه رو زمین یکی هم بیاد یه جوراب برداره و بقیه لباسها رو ولو کنه رو زمین

خیلی بدم میاد بعضی ها ظرف میشورن ، ظرفهای تو آبچکون رو میزارن رو کابینت (بزارین تو کابینت سر جاش)

خیلی بدم میاد نمی تونم با تمام انگشتهام تایپ کنم و هی به صفحه کلید نگاه می کنم

خیلی بدم میاد یه پروژه بیخودی هی طول بکشه(فوگور میشه)

خیلی بدم از وضعیت حق التدریس == بردگی مدرن

خیلی بدم میاد چند ماه کار کنم بعدش هی حسابم چک کنم ببینم توش هیچی نیست تا آخرین روز های سال بعدش نفهمم این پولی که تو حسابمه (حسابم هست) حقوق چند ماهه ؟؟؟؟؟ عیدی هم باش هست ؟؟؟نیست؟؟؟ ساعتی چند بام حساب کردن ؟؟؟؟؟ 

خیلی بدم میاد بدون اطلاع از حسابم برداشت بشه

خیلی بدم میاد از آدمهایی که هی از دیگران  ایراد می گیرن

خیلی بدم میاد از جو جدیدی که مد شده همه به هم میگن برو بابا ....

خیلی بدم میاد همه درباره ی همه چی نظر میدن 

خیلی بدم میاد مریض بشم هی بهم بگن از اعصابته (از اعصابت است.)(احساس دیوونه زنجیری بهم دست میده/ جالب اینجاس که حتما بر آن میشم که علت بیماری رو پیدا کنم و همیشه علل درست و درمونی هم داره)

خیلی بدم میاد کارام رو سر موقع انجام ندم 

                                   ببخشین دیگه این هم یه نوع پسته(پست است.)

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 15:34 توسط ذهن من| |
سلام

یه سوال برام پیش اومده : احساس گناه داشته باشیم یا نداشته باشیم؟؟؟؟؟

این سوال از اونجا برام پیش اومده که  در متون و سخنرانی های مذهبی بیان میشه که ما آدمها باید بدونیم که خیلی غافلیم و باید یاد مون باشه که گناهکاریم و مدام توبه کنیم و طلب استغفار

ولی

توی متون و سخنرانی های روانشناسی بیان میشه که خودت رو دوست داشته باش خودت رو ببخش به خودت جایزه بده و حتی برای خودت کف بزن و....... تا اعتماد به نفس پیدا کنی

خوب نظر شما چیه؟؟؟؟؟

**********************************************

دوستان و آشنایان وبلاگی

به دلیل اینکه من دارم روی یک نرم افزار کار میکنم و چند روز دیگه هم باید برم سرکار کمتر میتونم در دنیا ی مجازی فعال باشم (من نمی تونم الکی نظر بدم باید فکر کنم که این کار هم زمان میخواد)

با تشکر

***********************************************

پ.ن:واقعا از توضیحاتتون ممنونم، حالا دیگه مطمئنم اگه سوالاتی در این زمینه ها داشته باشم کلی آشنای وبلاگی از نوع فرهیخته دارم که در یافتن پاسخ کمکم میکنن.

خودم که سوال رو تو ذهنم بالا پایین کردم، به این نتیجه رسیدم که بندگان خداوند یه حالتی بین خوف و رجا دارن یعنی از خدا می ترسن ولی چشم امید به رحمتش دارن.

به قول حافظ :

گرچه میگفت که زارت بکشم می دیدم/که نهانش نظری با من دلسوخته بود

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 21:22 توسط ذهن من| |

به نام خدا

سلام از نوع وبلاگی

می خوام یه جریان رو بگم ، چریان وبلاگم ! یه روز خیلی عصبانی بودم و کلافه بماند از چی ؟؟ در کل ماجرا تفاوتی حاصل نمی کنه ، اومدم یه وبلاگ ساختم و  رک بگم ذهنم رو توش تخلیه کردم . گاهی اوقات ذهن  یا روح کلن درون آدم  اونقدر بهم می ریزه که نیاز به تهوع پیدا می کنه و من محتویات ذهنم رو بالا اوردم. هدف اولیه من برای ساخت وبلاگ دقیقا "همه ی فکرهای من" بود .

ولی

دچار قضیه ی نظرات شدم. دیگه نتونستم فقط خودم رو در نظر بگیرم دیگران هم وارد شدند ، مهم شدند و ذهنم چنان معطوف حواشی شد که دیگه نمی تونستم اون راحتی که دنبالش بودم رو داشته باشم در نتیجه قفل کردم. در ضمن  درگیر کارهای آخر سال هم شدم و .......

نتیجه:

پس از تفکر فهمیدم که دلها فقط با یاد خدا آرام می گیرد .  نه هیچ کار دیگه ای

و فهمیدم فرصت فکر کردن رو هرگز از خودم نگیرم

توی غل و زنجیر نظرات دیگران خودم رو گیر نندازم

وتصمیم گرفتم مطالب وبلاگم رو دسته بندی کنم ، اینجوری که بعضی وقتها فقط محتویات ذهنم رو بریزم تو وبلاگم فقط و فقط برای دل خودم نه کس دیگه، بعضی مطالب رو هم نه برای خوانندگان و رو به اونها بگم.(قابل توجه جناب رفیق شفیق)

**********************************************

زیبا ترین جمله ای که من در آخرین روزهای سال ۱۳۸۷ شنیدم

مردی برای تمام فصول : بالاترین هنر ، هنر فکر کردن ا ست.

**********************************************

محدودیت در پنجره ی نظرات بلاگفا

این بخش از این مطلب اختصاص دارد به جناب خسته دل و جناب رفیق شفیق

قرار بود من درباره ی یکی از مطالب جناب خسته دل نظر بدم ، البته پس از تفکر و تامل که این امر تبدیل به یک ماجرا شد.

من مطلب  رو خوندم بعدش چند بار مرور کردم ، یه حسی داشتم که نتونستم در قالب کلمات بیان کنم، یعنی مبهم بود برام بعدش فهمیدم این حس رو یه بار دیگه تجربه کردم ولی بازم یادم نیومد کجا؟؟ کی؟؟ چه طوری؟؟ چرا؟؟؟

خلاصه یه روز یادم اومد خواستم نظرم رو بگم ولی دیدم ذهنم داره قیاس اشتباهی میکنه . مجبورم اول یه توضیحاتی بنویسم بعدش حسم رو بگم.

باز مجبورم درباره ی وبلاگ نویسی یه منبر دیگه برم ، یه وقتی هست آدم درباره یه کسی یا یه چیزی مطلع هست یعنی معرفت داره ، احساس شخصی اش رو بر پایه ی اون شناخت میگه ، اما یه وقت هست که شما داری برای دیگران حرف میزنی ، نظر اونها رو هم میخوای یعنی دیگرانی هم وجود دارن که اونها دو حالت دارن یا معرفت دارن یا ندارن ! 

پس تکلیف مطلب ما باید روشن باشه بیان احساس شخصی است به اون چیزی که خودمون میدونیم چیه؛  پس بقیه رو فعلن کار نداریم اصلن نظرشون رو هم نباید بخوایم

ولی یه وقت داریم رو به دیگران مینویسیم؛ پس باید شناخت و معرفت خودمون رو نسبت به موضوع به دیگران منتقل کنیم بعد باران احساسات رو برسرش بریزیم .

البته اینها نظرات کاملا شخصی و غیر کارشناسی منه(من است)

حالا تازه میخوام  حسم رو بگم (الان متوجه شدید چرا بخش نظرات بلاگفا کم اورد)

دو سال پیش ماه مبارک ، بنده به همراه مردی برای تمام فصول و فرزندانمون رفتیم نمایشگاه قرآن و عترت من چند جلد کتاب خریدم که متاسفانه ..... چی بگم فقط نتیجه اش دلزدگی بود.یکی از این کتابها درباره ی حضرت خدیجه بود ، من خیلی مشتاق بوده و هستم درباره  این بزرگوار بدونم . وقتی کتاب رو مطالعه کردم  اولش وسطش آخرش فقط ابراز ارادت  و سلام و صلوات  بود حتی توصیف هم نبود تعریف هم نبود ، دریغ از یک جمله که به واسطه اون بشه یه کمی اطلاعات معرفت و یا حتی فضای زندگی اون بزرگوار رو درک کرد. در عوض کتاب محمد پیامبری که باید از نو شناخت .نویسنده اش اهل رو مانی ، خیلی سال پیش نوشته شده ولی جوری فضای مکه رو از لحاظ سیاسی ، جغرافیایی، اجتماعی و.. توضیح داده و موقعیت حضرت خدیجه کبری رو بیان کرده که من برای اولین بار افتخار کردم به جده ام اصلن از اون به بعد با فهم و معرفت میگم حضرت + خدیجه+ کبری+ س 

در آخر بگم اصلن درست نیست مطلب شما رو با یه کتاب مقایسه کرد ولی من حس شخصی ام که داشتم رو گفتم ، من معرفتم نسبت به اهل بیت خیلی کمه به همین دلیل وقتی مطالب و متونی رو که در این باره باشن میخونم دنبال کسب معرفتم .

بازم میگم این نظر شخصی منه.......................

موفق و پیروز باشین.

*******************************************

جناب رفیق شفیق

میخواستم درباره جلسه مون صحبت کنم . اندر حکایت این جلسه تا اونجایی که من میدونم و اطلاع دارم از یه نفرشروع شده شاید بدونید ، این خیلی نکته است خیلی یه نفر سعی میکنه تغییر کنه ، بهتر بشه در همین ماجرای بهینه سازی چالشها اول اطرافیان خیلی نزدیکش تاثیر میگیرن(خواهرانش) و بعد دیگران به این جلسه کشیده میشن نه دعوت!

اونچه شما تو نظرات برای من گذاشته بودین حکایت از این میکرد که شما ابتدا به امر میخواین با سران و بزرگان جلسه بذارین ، بنده ی حقیر به شما پیشنهاد میکنم خواهشا اصلن از فکر جلسه بیان بیرون ، البته با عرض پوزش ، اگر میخواین شروع کنین با یه نفر هم میشه یعنی دقیقا خودتون ، شخصا

و و و و و

اصولن باورکنید صادقانه میگم این جلسات تفریح نیستن ولی انسان رو مفرح میکنه، دلیل اول و واضح و روشنش اینه که  به طور متوسط به ازای هر خانم یه بچه هست تصور بفرمایید از نوزاد چند روزه تا بچه های۱۰-۱۲ ساله  هر ۵ ثانیه یک بار یکی شون آب هی خواد غذا می خواد یا نیاز به رفع حاجت پیدا میکنه (گلاب به روتون) تازه بماند که وقتی یکی شون چپ کنه و بخواد با صدای بلند گریه کنه چی میشه

درباره ی محتوای جلسه هم باید بگم گاهی آدم از بالا به پایین میره گاهی از پایین به بالا ، من از اینکه در میون خانواده ای هستم (هم از طرف پدر هم مادر) که قبل از اینکه دهنتو باز کنی حرف بزنی میگن برو اول یه دست مطهری بخوون و شریعتی بعد بیا ببینیم چی میگی ! باور کنید از شعف دیگه ببخشین خرکیفم

ولییییییی

نظر خودم اینه که با قرآن باید شروع کرد ادامه داد و تموم کرد.

اما

این جلسه همینجوری اش هم بودنش خیلی خیلی بهتر از نبودشه

شما هم شروع کنید شما مردان آینده ی این خانواده ی بزرگ هستین ، مطمئن باشین دیگران خواهند آمد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 1:11 توسط ذهن من| |