تبليغاتX
همه ی فکرهای من
همه ی فکرهای من

سلام

این آخرین پست قبل از سفر ماست. هیجان و اشتیاقم برای سفر به یه نوع استرس تبدیل شده و این استرس مبدل به انرژی مضاعف برای انجام کارهام شده ولی گاهی نمیدونم دقیقا چه کاری رو کی انجام بدم.

البته قابل توجه که فردا می خواهم کنکور هم بدم.خدا عالمه شاید هم استرس کنکور گرفتتم خودم بی خبرم، امشب هم که عروسی ...........

صبح هم هانیه رو بردم واکسن زده و یادم نیست میشه حالا بره حموم یا نه ؟؟؟؟

من و این همه خوشبختی محاله

پیش به سوی عروسی

پیش به سوی کنکور

پیش به سوی سفر

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:43 توسط ذهن من| |
خدا رو شکر بالاخره یه چند روزی من و دخترام خلوت کردیم و با هم زندگی میکنیم. البته ما همیشه توی یه خونه بودیم زیر یک سقف ولی من وقتی چیزی رو حس می کنم اون رو جز زندگی ام محسوب میکنم،

امروز بیدارشون کردم باهم بریم بازار، دقیقا برای اینکه ثابت کنیم که بلوز نخی آستین بلند برای دختر یازده ساله در کل بازار وجود نداره مگه لباسهایی که زمستونن. باید براش بدوزم من که خیاطی بلد نیستم خیاطها هم یه عالمه پول میگرن یه لباس مزخرف تحویل میدن.......

اینها مهم نیست

مهم اینه: معصومه قبل از رفتن شلوارشو اتو کرد خیلی لذت بردم

هانیه جون هم ست صورتی زده بود؛ عاشق بلسوت صورتی اشه ؛ چند وقت پیش یه گوشه اش معلوم نیست چه جوری پاره شده بود ولی من حتی 5 دقیقه هم وقت نداشتم پای چرخ بشینم ، هانیه خیلی خیلی غصه می خورد؛ دو روز پیش کلیه لباسهای پاره رو که تاریخ پارگی اشون به سال داشت میرسید دوختم ؛ هیجان هانیه وقتی بلثوتش رو دید و امتحانش کرد و دید هنوز قابل استفاده اس خیلی دیدنی بود، کلی در وصف مامانش و خوبی هاش و هنرمندی اش در زمینه ی خیاطی که سالی یک بار رویت میشه سخن راند.

هانیه پدال چرخ رو فشار می داد من هم کاملن خونسرد بودم اون هم با من هماهنگ بود ، برای خودم جالب بود که حوصله داشتم، هانیه ظرفها رو با اشتیاق می شوره ، سیب زمینی ها و گوجه ها رو خیلی قشنگ خرد میکنه، معصومه جارو میکنه و خیلی مامانه دقیقا مامانه می تونه بچه ها رو مشغول کنه آروم کنه و دوست شون داشته باشه کاری که من به سختی انجام می دم، وقتی می رفتم کمک هاجر برای نگهداری از امیر کوچولو  هانیه تو آشپزی کمک میکرد و معصومه تو بچه داری ، پوشک می آورد ، لباس می داد ، حوله و کهنه رو از دستم می گرفت و خلاصه آماده بود در این زمینه هر کمکی بکنه بدون خستگی پا به پبای من تا 3 نیمه شب.

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:0 توسط ذهن من| |
وقتی درباره ی یه مساله کاملا معمولی و پیش پا افتاده شروع به صحبت میکنم ولی تبدیل به یه بحث مسخره و بی نتیجه می شه و با خودم فکر می کنم خوب که چی؟

وقتی یه هفته اس تصمیم می گیرم یه کار خیلی کوچولو رو انجام بدم ولی آخر شب یادم میاد ای وای بازم یادم رفت، با خودم میگم فردا فردا حتمن انجامش میدم.

وقتی یه هدف دارم که راه رسیدن به اون رو بلدم ولی وقت رفتن توی اون راه رو ندارم با خودم میگم نباید خودم رو سرزنش کنم.

و خیلی وقتی های دیگه.............

به هر حال 

یه بار مردی برای تمام فصول گفت .......این فسادی که همیشه تو بحث ما هست............

قبل و بعد این عبارت رو بی خیال، اصولا با خود این عبارت خیلی موافقم.

اگه شخصی از زندگی اش بد بگه اون توی ذهن مخاطب میره و همیشه با اون ذهنیت سنجیده می شه، اگه هم خوب بگه آدم الکی خوشی محسوب میشه، فقط آدم های باتجربه این حقیقت رو میدونن که وقتی یکی داره درد دل میکنه یه حس موقت داره و نباید درباره اش ذهنیت سازی کرد.

یه کار جالب که ما توی جلسه یادگرفتیم استاندارد سازی کلمات بود، هر فردی یه برداشت شخصی از کلمات داره، یعنی یه جور متفاوت از دیگران معنی اش میکنه، در حالی که برای اینکه به یه مفهوم مشترک برسیم اول باید یه زبان مشترک پیدا کنیم.

وقتی بعضی آدمها که بعضی هاشون بعضی تر هستن یا بعضی ترین، با من حرف میزنن انگار یه خرمالوی نرسیده توی دهنم گذاشتم ، دهنم گس میشه، زبونم به سقف دهنم میچسبه

جالب تر این که یه بعضی ترین های دیگه یه عادت ویژه دارن، وقتی حرفمون میشه خیلی تحت فشار قرار میگرن فشار خونشون میره بالا ولی

بعدش انگار نه انگار 

نتیجه اخلاقی: ما حرف همدگر رو نمی فهمیم هیچی، اصلا مرور نمی کنیم ببینیم درد مون، مشکلمون، ایرادمون چیه؟؟؟؟

اصلن تقصیر رو گردن دیگری نمی ندازیم ، از شدت فرهیختگی در پایان هر گفتمان هر کدوممون با صدای رسا اعلام میکنه: همش تقیصر منه!!!!!!!!!!!!!

بله ما اینیم دیگه

در نهایت ما در خوشبختی داریم غلت میزنیم ها

دلمون تنوع میخواد هر چند روز یه بار برای اینکه بچه ها بخندن مباحثه میکنیم

باور کنین

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:52 توسط ذهن من| |
سلاااام

من خوبم و آروم. خواهرم صاحب یک پسر شده بعد ار چند روزی که ما ازش مراقبت کردیم، الان رفته شهرستان کنار خانواده ی همسرش. خدا رو شکر

خونه رو هم مبله کردیم و یه کارهای جزیی مونده

ولی تصمیم داریم آخر هفته بریم مسافرت............

به هرحال زندگی در حال گذر است

چیزی که برای من این روزها مهمه اینه که من آرامش دارم راحتم و خوب میخوابم و خوب میخورم و راحت فکر میکنم و زندگی رو حس میکنم

خدایا شکرت.......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:9 توسط ذهن من| |

سلام

ما منتظریم دو یا سه ساعت دیگه مبلمان خونه مون میرسه ، البته هنوز گل میز نخریدیم وهمینطور میز وسط که اون هم در دست اقدامه.

ما منتظریم شاید همین حالا شاید هم چند روز دیگه یه پسر کوچولوی نانازی و تپل مپله گوگولی مگولی به جمع ما اضافه بشه، دلم همین حالا هم براش تنگه ، در حقیقت من قراره برای اولین بار خاله بشم ، تنها خواهر من داره مامان میشه، اشتباه نکنین ها قرار نیس چون من دوتا بچه دارم به اون بچه داری یاد بدم ، بنده ی خدا چون بچه ی آخر خونواده اس ، در نگهداری و مراقبت پس از زایمان و جمع و جور کردن کلیه ی نوه ها نقش فعال و پر رنگی داشته ، ما سعی داریم جبران زحمات بی دریغ  گذشته ی این خواهر کوچک اما فرهیخته رو بکنیم.

توی این مدت صبحها با خواهر آزمایشگاه و دکتر و بیمارستان میرفتم ، بعد از ظهرها هم به اتفاق مردی برای تمام فصول میرفتم مبلمان میدیدم، یه جورایی داشتم قاطی میکردم، شبها خواب مبل و زایمان و گل میز و نوزاد و ..... توهم درهم می دیدم .

الان که خوشبختانه همسر خواهرم از تهران اومده و کنارشه و خیلمون خیلی راحته ، از خدا میخوام به خواهر کمک کنه راحت زایمان کنه و بچه اش به سلامتی به دنیا بیاد.

این روزها یاد تولد بچه های خودم میافتم ، یاد لحظه ای صدای جیغ و گریه شون رو شنیدم 

***********لحظه ی تولد با شکوه ترین لحظه ای که تا به حال تجربه کردم.**************

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:46 توسط ذهن من| |
سلاااااام

یه عده رو میبرم ، یه عده ی دیگه رو میارم ، بعد اونهایی رو که بردم برمی گردونم، وسطش هم یه تعداد دیگه ای رو میرسونم، این افراد شامل فرزندان ، خواهر یا برادر، همکار گاهی هم مامان و بابا هستن. مکان ها و محلهای رفت و آمد کانون پرورش فکری، منزل (اقوام ، آشنایان، دوستان و خودمون شاید هم خودشون) آزمایشگاه ، مطب دکتر، بیمارستان ،بازار و ....................

در بین رفت آمدها غذا میپزم ،ماشین لباسشویی لباس میشوره، با جارو برقی قررررررررمز جدید م جارو میکنم، لباسهای خشک شده رو جمع میکنم تا میکنم اتو میکشم ، با بچه ها گواش بازی میکنم، به حرفهاشون گوش میدم، با شون دعوا میکنم، البته چند مورد جیغ بنفش هم میتونم گزارش بدم که در این ده روز اخیر کشیدم، سعی میکنم مهربوووووووووووووووووووووووووون باشم (گاهی خیلی سخته / کشنده/ تیزنده / برنده/ خارج از حد توان) و.....................

آها تلویزیون هم نگاه میکنم و به مسائلی فکر میکنم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه مسائلی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

خوب بیانش دشوارههههههه

باور کنید ، قسم میخورم (نمیدونم به چی یا به کی آخه در زمینه ی قسم خوردن هیج تخصص و مهارت و تجربه ای ندارم) نمی دونم این قبیل فکرها که توی ذهن من میاد سر منشاء و اساسش از کجاست؟؟ یا به قول جلسه مون انگیزه های پنهانش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی این فکر ها رابطه ی عجیبی با اوضاع زندگی فردی خونوادگی مالی اجتماعی داره شاید هم اصلن با کل دنیا و هستی و .............

حالا به هر حال

مسئله اینه: تصور کنید یه دختر و یه پسر از خانوادهای مذهبی و معمولی ار لحاظ مالی تصمیم میگیرن ازدواج کنن دختر جهاز اندکی داره و پسر هم درآمد عادی زمانی که میخوان مهر تعیین کنن دختره حس میکنه که دلش نمی خواهد برای خودش قیمت تعیین کنه ، مگه میخواد خودش رو بفروشه؟؟؟ خلاصه فقط جهت انجام این شرع یه مهر پایینی در نظر گرفته میشه عروسی با خوبی و خوشی برگزار میشه.

خوب تا ایجا که مشکلی نیست ؟! نه چه مشکلی حتمن مثل سیندرلا یا سفید برفی خوشبخت و گل و بلبل با عیش و با دولت زندگی میکنن. آره 

زندگی میکنن و لی شب اول نمیرن تو قصر سالها کار میکنن و زحمت میکشن و با عشق و وفاداری در کنارهم یه برنامه فشرده ی اقتصادی که شامل حذف ماه عسل و هرگونه خوشی رو دنبال میکنن تا بتونن یه آپارتمان بخرن و بعد چند سال هم یه ماشین و .......همینطوری با تلاش و جون کندن و سعی یکی یکی اسباب و اثاثیه و بچه و هر چی که میخوان رو تهیه میکنن 

تا اینجا هم که مسئله ای نیست ؟؟؟!!!

اما

یه روز که خانم خونه داره به دکوراسیون و عشق و کار و خدا و همسر و بچه ها و خواهر و همسایه و انتخابات و سنجاق قفلی و ماهیتابه فکر میکنه یه فکر عجیب غریب موذی و زشت و قبیح و خاله زنک و چریکی و بی ربط و بی ادب و نا به جا میاد تو مغزش.

چه فکری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آها 

می پرسه خوب حالا من چی دارم؟؟؟

یعنی چه؟؟؟؟؟؟

یعنی این همه سال دوتایی جون کندیم همه چی هم خریدیم ولی همه چی به نام آقای گل و مهربونه خوب چی اشکال داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچی مردی گفتن آقایی گفتن نان آور خونه ای گفتن

اشکال دقیقا اینجاست که خداااااااااااااااااااااااااااااااااای ناکرده ، زبونم لال ، من از وسط نصف شم ایشالا ولی اون روز رو نبینم اگه این بزگوار این مرد نمونه این اسوه مردانگی و اخلاق و پایمردی و آزاد اندیش و نجابت (فاصله بین انگشت شصت و اشاره با شدت هرچه تمام تر گاز بگیرید بعد بقیه اش رو بخونید.)

سایه اش از سر ما کم بشه 

اونوقت من چی دارم؟

توجه کنید این خانم مهریه اش بسیار ناچیز است طبق شرع ما هم که البته خیلی نمیدونم ارث که بهش چیز زیادی نمی ماسه خوب با این مشکل چه باید کرد؟؟؟

خانم بیشتر فکر میکنه که وقتی سقفی بالا سرش نباشه اول آواره میشه بعد بی شخصیت بعد بی هویت شاید مجبور به ازدواج اجباری با یه مرد زن مرده یا طلاق داده که 70 سال بزرگترشه بشه یا مثلا گول بخوره زن دوم سوم یا شاید هم هشتم یه راننده کامیون بشه شاید تو خیابون دست فروش بشه شاید هم به نهیلیسم برسه و خود زنی و خودکشی و قبرسون و شاید هم دیوانگی و تیمارستان خدا عالمه................

به هرحال 

فکر میکنه اگه مهرش رو ملک قرارداده بود شاید الان احساس امنیت میکرد. مهر حق زنه چرا از حقش استفاده نکرده؟؟؟

البته خداوند عادل و دانا محافظ همه ی ماست.

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:29 توسط ذهن من| |
سلام به رنگ سفید و صورتی و بنفش و سبز و.......

و بالاخره به پایان رسید، از همین جا به گوش تمام فارس زبانان اهل نت میرسانم که "ما خونه مون رو رنگ کردیم." و این پروژه ی عظیم خانوادگی در پنج ساله ی سوم زندگی مشترک من و مردی برای تمام فصول انجام گرفت و من امروز در هشتم تیرماه سال 88 در حالی که در رضایت کامل و گوگولی مگولی به سر میبرم این واقعه رو به ثبت میرسانم. البته ده روز پیش رنگرز خونه رو تحویل داد و ما بدون توجه به بوی رنگ به جرات میتونم بگم به خونه سرازیر شدیم و بالاخره با ده روز کار مداوم تونستیم خونه رو از حالت جنگل به حالت معمولی _مرتب_ در بیاریم .

به وسیله این رسانه ی فردی- مجازی- جهانی از کلیه عزیزانی که در این مدت سه هفته -ساده و روشن اقرار میکنم - سرشون خراب شدیم به ویژه داداش و زن داداشم که پذیرایی شون تبدیل به اردوگاه رنگ زدگان شده بود و ما رنگ زدگان آواره در اون مستقر _کنگر خورده و لنگر انداخته _ بودیم، کمال قدردانی و تشکر را دارم و از خداوند برای این عزیزان آرزو میکنم که آواره نشن، مگر برای کار خیر یا این قبیل امورات عمرانی و بهینه سازی. 

و البته در این مدت که خونه ی ما داشت لباس نو به تن میکرد اتفاقات ویژه ، مهم ، خارق العاده ، بی نظیر، منفجر کننده، نابود کننده، کشنده ، هیجان انگیز، بیخود ، دلسرد کننده، آتیش گیرنده و زننده، خنثی ، عجیب ولی واقعی ، خیرکننده و.....( اگه دلتون خواست شما هم اضافه کنید) در مقیاس فردی(خودم) و خانوادگی ،اجتماعی(کارم) و ملی و جهانی و....(باز هم اگه دلتون خواست شما هم اضافه کنید) افتاد(کلی فکر کردم تا فعل مناسب این جمله رو پیدا کردم)

اول اینکه نمیدونید چه مکافاتی سرکار با مدیر سر تعطیلات تابستون کل کل داشته باشی امتحان زبان هم شده بمیری از بی خوابی باید عالی بدی چون تابستون می خوای مرخصی بگیری، خونه ی فامیل هم با دو تا بچه پلاس شی و از همه قراشمیش تر انتخابات هم باشه اونهم با نوآوری پیشرفته و بی نظیری از نوع ایرونی به نام م م م م م م مناظره. شاید هم مکاشفه ، منازعه ، مبارزه ، مرافعه ، مباحثه، البته من کشتی کج 30 یا 30 رو بیشتر میپسندم شما چطوررررررررررررررررر؟!!!!!

خلاصه خدا رو شکر زبان رو به هر سریالی که بود قبول شدم و تابستونم هم که مرخصی و عشق و حال. پشت بندش هم کتاب عطر سنبل عطر کاج که نویسنده اش از فک و فامیل دور که 60 یا 70 سال پیش همین دور و برهای خودمون تو اهواز و آبادان زیست میکرده و بعد زدن رفتن آمریکا و  بعد هم یه خاطراتی از زندگی اش رو با  مایه ی طنز نوشته رو خوندم. خانم فیروزه جزایری دوما حسابی کارش درسته خوندن کتابش خیلی حال و هوامو عوض کرد و من هم خیلی خندیدم.

آها تا یادم نرفته بگم شعور 30 یا 30  بنده یه چند درجه ای افزایش یافته ، که البته دستاورد عبور از دولت نهم و رفتن به دولت دهم بود. البته ناگفته نماند رسانه ی ملی مون هم رشد بی نظیری داشت و از ملی بودن به جهانی بودن رشد یافته اونقدر که اخبار تمام دنیا رو مثل فلسطین و غزه و عراق و لبنان و افغانستان و پاکستان و ................ رو پخش میکنه انگار دیگه وقت نداره اخبار بغل گوش خودش  رو یعنی ایران و حتی پایتخت رو بگه خوب دیگه روانشناسها میگن وقتی آدم مشکلات دیگران رو ببینه مشکلات خودش رو فراموش میکنه.!!!!!!!!!!!!!!!!!

به هرحال  

اصلن بد به دلتون راه ندین ، شتر دیدی ؟؟؟؟ ندیدی؟؟؟؟؟؟

یه چیز دیگه من همیشه میگفتم 30یاست همون حرفهای خاله زنکی ولی آقایون پا رو پا میندازن و با یه ژست جدی میگن ملت باورشون میشه بابا یه خبریه نه بابا همه اش سرکاریه. بعد از مناظره ها و انتخابات دیدم آره درست فکر میکردم.

خوب و خوش و خندان باشین سعی کنین زیاد از خونه بیرون نرین نه واسه اینه که توسط اغتشاش گران مردم نمای خس و خاشاکی خدا نکرده زبون م لال منفجر بشین نه نه . دقیقا به این خاطر که هوا گرمه خیلی گرمه واقعا مرکز شهر خطر مرگ در اثر گرما نباشه از دست راننده تاکسی ها آدم دق مرگ میشه مسافر وایساده راننده هم این هوا هیکل وایساده با با یه لگن ؛ هر قبرسونی میگی، میگه نه نمی رم.!!! ملت میپرسن پس تو کجا(آدم تو دلش میگه کدوم قبرسون) می ری ؟؟؟؟؟ یارو با اون سبیل کلفتش ابرو میندازه بالا میگه منتظر کسی هستم؟؟؟()ای پلیس ضد شورش بزنه تو کمرت ای بسیج و لباس شخصی و راهنمایی رانندگی و ........ولی نه نه نه اونها کارهای واجب تر دارن نه نه نگوووووووووو

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:42 توسط ذهن من| |